تبليغاتX
ستاره های خاموش

نمی دونم چرا همیشه روزای اخر اسفند و اول عید یه حال و هوای دیگه ای داره.انگار ادم یجورایی احساس لطافت می کنه...ولی هر چی که هست همیشه این موقع از سال به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم،واقعا باید افتخار بکنیم به اجدادمون بابت داشتن چنین رسومی،نوروز نشان دهنده شعور بالای ایرانی هاست.

امسال سال عجیبی بود واسه من،نمی گم بد بود ولی یه جورایی خاص بود.تقریبا میشه گفت که شانس با من قهر کرده بود،یعنی به هر چیز که میشه گفت بد شانسی سر من میومد،کلا اگه از چند تا اتفاق میمون  و مبارک این سال بگذریم،سال خوشحال کننده ای نبود به اون صورت و قطعا بیشترین سختی ها رو تو این سال کشیدم.فکر کنم در این مورد اکثرا موافق باشید که هر سال از سال پیشش سخت تره یا یه جورایی سال های قبل تر پر خاطره تر بودند...البته شاید این فقط یه احساس باشه؛ولی من بهش اعتقاد دارم.

در اخر برای همه عزیزان ارزوی سالی پر از سلامتی،پر از موفقیت،پر از خاطره های خوش،پر از سربلندی،پر ازخوشحالی،پر از عشق، پر از لطافت و...دارم.روی همتونو می بوسم.ایشالله که به ارزوهاتون برسید.

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 19:58 | لینک  | 

تاریخ نوروز و تحولات کمی و کیفی آن :
تاریخ ِ آغاز ِ مراسم باشکوه عید نوروز به جمشید شاه بازمی گردد. او که در زمان سلطنت در آبادانی ِ ایران و آسایش خاطر ِ مردم از هجوم بیگانگان ، نقش بسیاری داشت. روزی سفر یا در واقع معراجی با تخت زرینش به آسمان ( بسوی خورشید ) داشت ، پس از بازگشت دین را تجدید و آن روز را (( نوروز)) نامید.
این گاهنبار ( جشن ) ( که از آن در گاتهای زرتشت نامی برده نشده و تنها در یکی از یشتها بنام فروردین یشت ، ذکر و ستایش این گاه نگاشته شده ) پس از جمشید شاه سال به سال بر اهمیت و فراگیری آن افزوده شد.
در زمان هخامنشیان و ساسانیان نوروز بعنوان سنتی فراگیر و بسیار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه های مردم عامه ( نه فقط زرتشتیان ) اجرا می شده.
با هجوم قوم عرب و نفوذ فرهنگ اسلامی و تطبیق فرهنگ ایران ِ زرتشتی با اسلام ، برداشتهای اسلامی از سنتهای ایرانی از جمله نوروز صورت گرفت. از آنجمله از زبان و قلم اندیشمندان اسلامی رفت که : خداوند حضرت آدم را در اول فروردین آفرید و پیامبر گرامی اسلام ، حضرت علی (ع) را در این روز در دشت غدیرخم به امامت و ولایت معرفی کرد و ...
به این ترتیب نوروز و صدها سنت اصیل ایرانی به مدد فرهنگ تطبیقی و التقاطی ِ خاص ایران به سنتهای اسلامی وارد شد.
در طی سالیان پر فراز و نشیب ِ تاریخ ایران کوششهایی یا از روی دشمنی یا نادانی و یا درد دین (!) برای کمرنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن نوروز صورت گرفت. بنابر نمونه ، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که : (( ایرانیان ، جشن ِ نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس ِ نپوشند! حتی عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!! ))
اما انگار این افکار منور و انقلابی (!) کمی زیادی انقلابی بود ، چون هیچگاه اجرا نشد!
و امروزه نیز اگرچه از تشریفات بسیار و تنوعات قومی ِ نوروز کاسته شده اما بنظر می آید جشن مبارک نوروز را دیگر کسی نمی تواند از ایران جدا کند. حتی اگر افراد و مسئولانی نادان ، احمقانه عنصر هویت ملی را مقابل ِ هویت مذهبی ایرانیان قرار دهند و ملیت را خطری برای دیانت ِ نیم بند!!
اسطوره ها ، رسوم و فلسفه ی آنها :
نیاز به تولدی دوباره ، پاک شدن از آلودگی ها و اشتباهات ِ گذشته و شروع ِ یک زندگی ِ نو در وجود آیین زرتشت و ایران ِ باستان بصورت اعتقاد به یک نقطه عطف خاص یعنی آفرینش متمرکز شده است.
طبیعت پس از گذران ِ دوره ای سرد و بی محصول ، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می شود. ( در اسلام و همچنین عرفان ِ اسلامی موضوع خلق مدام ، منطبق با این عقاید ایران باستان است ) انسان نیز باید بعنوان یکی از مخلوقین ِ الهی سعی کند همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد.
در روز ابتدای فروردین ، که بنام ِ پاک و برکت دهنده ی اهورامزدا( خدای پاک ) مزین شده است ، خورشید وارد برج حَمَل شده و جهان از نو آفریده می شود.
ایرانیا قدیم برای استقبال از سبزی ِ بهاران ، 25 روز مانده به فروردین بر 12 ستون ِ خشتی یا سنگی سبزه می کاشتند. ( 12 ستون ، اشاره به اعتقاد ِ کهن ِ قرار گرفتن ِ جهان بر روی 12 ستون )
ششمین روز ِ فروردین که بنا به نظرات بسیاری محققان و موبدان زرتشتی ، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است ، به نوروز ِ بزرگ معروف است. (( آورده اند که در بامداد ِ آن روز به کوه ِ بوشنج شخص ِ خاموشی که دسته ای از گیاهان ِ خوشبو در دست دارد ساعتی نمایان است ، سپس پنهان می شود و تا سال ِ دیگر در همین هنگام دیگر نمایان نمی گردد.
و نیز :
در این روز مردم به یکدیگر آب می پاشند و دلیل ِ آن همان خود شستن و پاکیزگی ست.
پارسیان در تمامی روزهای فروردین خانه های خود را چراغانی کرده و چوبهای خوشبو می سوزانند و شمع ها را روشن نگاه می دارند.
خوانچه ای پهن می کنند که بر آن هفت چیز که نامشان با حرف ِ سین شروع شده باشد می گذارند ( هفت سین ). مانند :
سبزه : نمودار ِ گلهای زیبا و زینتی ، سرسبزی و خرمی . سیب : میوه ای بهشتی و نماد ِ زایش . سمنو : از جوانه ی گندم ، نمود رویش و برکت . سنجد : بوی برگ و شکوفه ی آن محرک ِ عشق و دلباختگی ست. و ...
آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد ِ نور و روشنایی و شفافیت است. معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره ی هفت سین هست که نماد ِ نطفه و باروری و زایش است. نیز در اساطیر ِ ایران ، جهان ، تخم مرغی شکل است ، آسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است. ماهی ِ زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی ست.
... و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت که در گوشه و کنار ِ ایران عزیزمان پراکنده ست . در بعضی از کشورهای شرق آسیا مانند چین ، هند و پاکستان نیز هر ساله مراسمی شبیه به نوروز انجام می شود.
و اما ، حکایت نوروز نه حکایت ِ چسبیدن ِ متعصبانه به سنتها و نه پان ایرانیست شدن است بلکه فراگیری و عمل به فلسفه ی نو کردن ِ افکار و دلهایمان است و چه چیزی بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاریم و با روحی آزاد و آزاده ( زندگی ) کنیم!

 
نوشته شده توسط حمزه در ساعت 10:9 | لینک  | 

بازم ۴شنبه سوری رسید،۴شنبه سوری محبوب،۴شنبه سوری پرهیجان...

من تا چند روز پیش فکر میکردم که این رسم بازمونده از دین زرتشتیه ولی مثل اینکه ماجرا جور دیگه ای هست.چون که گویا زرتشتی ها اصلا پرش از روی اتش رو زشت می دونن(به علت تقدس اتش) و کلا اعتقاد دارن که ۴شنبه سوری بعد از ورود اعراب به ایران شکل گرفته.زرتشتی ها فقط ۵ روز اخر سال رو اتش روشن می کردند تا روح نیاکانشون رو به خونه هاشون دعوت کنند.روز ۴شنبه هم که در عقاید اعراب روز نحسیه...پس بعد از ورود اعراب به ایران این عقیده خرافی با اتش روشن کردن های اخر سال قاطی شده و این ۴شنبه سوری به وجود اومده(البته اینجوری به نظر میاد)

همونجور که میدونید چندین سال هست که دیگه ۴شنبه سوری اون حال و هوای قبلی رو نداره و بیشتر به یه جنگ شبیه شده که اینم دلایل فرهنگی خاص خودشو داره و با یک روانشناسی و کمی فرهنگ سازی قابل حله ولب متاسفانه مسئولین ما با یک رفتار منفعل میگن که اصلا امشب بیرون نرید و بیشتر قصد دارن این مراسم رو منزوی کنن...

این از ۴شنبه سوری...ولی چیزی که این امروز خیلی باهاش حال کردم بازی call of duty 2 بود.بعد از ماهها به دنیای بازی برگشتمو با یک بازی به سبک action first person فعالیت خودمو اغاز کردم.واقعا که خیلی حال میده بخصوص که خاطرات جنگ جهانیمونم زنده شدمن این بازی رو به همه عزیزان بالای 16 سال توصیه میکنم تا ازش لذت ببرید.

نکته فرا اخلاقی:بشینید گیم بزنید عشق دنیا رو بکنید،4شنبه سوری خطر داره


نوشته شده توسط حمزه در ساعت 14:16 | لینک  | 

دفعه اول كه زنگ زد خونمون و بدون حرف شروع كرد به تار زدن گفتم مثل همه مزاحم هاي تلفني از سرش ميفته.  ولي نيفتاد . دو ماه هر روز سر ساعت 4 عصر دقيقاً وقتي كه خونه تنها بودم زنگ مي زدو بدون اينكه چيزي بگه فقط شروع مي كرد به تار زدن. ديگه بهش عادت كرده بودم. يه جورايي بدم هم نمي اومد . هم از تنهايي در ميومدم وهم بلاخره منم نوبت عاشقيم بود ديگه. گفتم حتماً بايد پسر خوشگل و باحالي باشه . يه جورايي عجيب، اهل مطالعه ، موسيقيدان ... منم حرفي نمي زدم و فقط به آهنگش گوش مي دادم. خيلي زيبا تار مي زد.

 يه روز بهش گفتم اين طوري كه نمي شه. ميشه همو ببينيم؟ زبونش واسه اولين بار باز شدو قبول كرد . قرار گذاشتيم . فرداش، پارك ساعي ، ساعت 4 عصر ، سر صندلي هميشه خالي پشت مسجد. من زودتر رفته بودم و هي به اين ساعت مچي لامصبم نگاه مي كردم. يه هو مثل اينكه قند تو دلم آب شه ، نه مثل اينكه سركه تو دلم بجوشه احساس اضطراب كردم. يه پسري داشت بهم نزديك مي شد . درست همون طوري كه فكرمي كردم. موهاي ژل زده ، خوش تيپ به تمام معنا . تي شرت Celvin Klein ، كتوني هاي خوشگل ، ماركشو نتونستم بخونم. گفت : ببخشيد خانم ، ميتونم كنارتون بشينم. منم گفتم بله .

مثل پشت تلفن ساكت و بي حرف بود . من شروع كردم به حرف زدن در مورد هوا و پارك و اين چيزا . زياد حرف نمي زد . بهش گفتم درست همون طوري هستي كه فكرشو مي كردم ، اما هديه ت رو واسم نياوردي ؟ هموني كه قولشو پشت تلفن داده بودي . يه تابلو . درسته؟ گفت : بزرگ بود نتونستم بيارمش . ولي خونمون همين نزديكياست . نمياي بهت نشونش بدم؟ گفتم : اما من واست هديه ت رو آوردم. يه عينك دودي .

وقتي داشتم كادوشو باز مي كردم ، 20 متريمون يه پسر جوون كور با عصا و يه تابلو بغلش به صندلي نزديك مي شد . دو رياليم افتاد . سرمو اين طرف كردم كه درگوش  پسره بگم پاشو بريم  يه قدمي بزنيم كه ديدم پسره نيست. آه فقط يه رؤيا بود .

 پسر كور داشت بهم نزديك مي شد . پرسيد : ببخشيد اينجا خانوم جووني نشسته ؟ كه جوابش رو ندادم. با صداي بلنتر پرسيد و باز هم جوابشو ندادم. تا اينكه رفت. ولي تابلوشو كنار نيمكت گذاشت و رفت. سرمو پايين انداختم و تو تابلو فقط يه سيب گاز زده ديدم.

 

سيب گاز زده اي كه سياه رنگ شده بود ...

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 21:23 | لینک  | 

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 22:51 | لینک  | 

و مورینیو قهوه ای شد...
نوشته شده توسط حمزه در ساعت 10:57 | لینک  | 

بارسا ۱ـ چلسی ۱

راستش من زیاد انتظار نداشتم بازی قشنگ بشه،چون چلسی حتی وقتی عقبه هم دفاع می کنه!واقعا جالبه اونا گل می خواستن بارسا حمله می کرد!واقعا تو مخ مورینیو چی میگذره؟بعد اینکه گل می خورن ور می داره هوس(هوت)رو میاره تو زمین میذاره اون جلو که هد بزنه!صد رحمت به علی اصغر های خودمون.طفلک جنبه باختم نداره،این دفعه دیگه بهونش چیه؟یه پنالتی کاملا غلط هم که براشون گرفتن.(من همیشه میگم این دکتر مارکوس مرک هیچی بارش نیست،قبول نمی کنید!)

کلا مدتی هست که رونالدینیو افت نسبی داشته ولی حتی مرده این بازیکنم می ارزه به روبن و امثالش،و عجب گلیم زد!جان تری و پیتر چک اسگل شدن!(به معنای واقعی کلمه).سامی اتوو هم که میتونست یه گل به همون قشنگی بزنه که از بد شانسی خورد به تیر.

همه چیز تو دست بارسا بود،چلسی هیچ کاری نتونست بکنه تا یه بار دیگه ثابت بشه که فوتبال یعنی زیبایی،خلاقیت،طراوت....ارزو داشتم بعد گل رونی تو نوکمپ باشم.

ولی بازم چلسی شانس اورد که ژاوی مصدوم بود و مسی هم مصدوم شد که واقعا هم جای خالیشون دیده میشد تو زمین.

در اخر:مورینیو حیا کن فوتبال رو رها کن،برو چمن اب بده!

پیوست:واقعا حیف شد که پویول جنگنده ترین بازیکن دنیا از بازی بعد محروم شد.تعصب زیادی هم دردسر ساز میشه؟....؟

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 10:47 | لینک  | 

به نظر من هر انسانی میتونه ۷ تا سرمایه بزرگ داشته باشه:

۱)ذهن و خیال:واقعا سرمایه بزرگیه که هر کسی فکر و ذهن و خیالش فقط برای خودشه،بزرگترین فاجعه این بود که انسان هیچ راهی برای تخیل کردن نداشت.اگه رویا پردازی های ذهن ادم هم فقط برای خودش و ذهن خودش نبود،فاجعه عمیق تر می شد.

۲)دوست خوب:حتی داشتن یه رفیق با مرام و با معرفت میتونه برای هر انسانی بزرگترین سرمایه باشه،دوستی که همیشه با ادم بمونه...

۳)سلامتی:اینم که کاملا مشخصه و نیاز به توضیح نداره...

۴)داشتن روحی لطیف:تو این دنیا که همه چی مبهم و و گیج کننده به نظر میاد،فقط لطافت هست که میتونه به کمک هر انسانی بیاد.لطیف بودن معنی بسیار عمیقی داره و در برگیرنده بسیاری از صفات برتر انسانی هست.

۵)داشتن خشونت ذاتی:همییشه همه چیز با لطافت حل نمیشه چون همه لطیف نیستند و این مشخصه.ادم باید ازاد باشه،باید قانون خودش رو اجرا کنه،باید شیوه درست رو برقرار کنه...و اینا بدون خشونت قابل دسترسی نیست.اگه هر انسان لطیفی قدرت و خشونت لطیف کردن جامعه رو داشت،اجتماعی ایده ال داشتیم.

۶)امید:هر کس برای ادامه راهش به امید نیاز داره،هر چند کور سویی از امید،هر چند که در کمال نا امیدی امید داشته باشه.

۷)خود کشی:این اخرین سرمایه هر انسانیه.وقتی که دیگه همه سرمایه هاشو از دست داده،وقتی که دیگه هیچی نداره برای باختن،اون وقت فقط همین سرمایه رو داره...همین و بس.

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 20:43 | لینک  | 

مضوعی که می خوام در موردش صحبت کنم،یکی از مهم ترین موضوعاتی هست که تقریبا همه توش گیرن.

من یه چیزایی رو قبول ندارم،اینکه مثلا تو یه نگاه عاشق یه نفر بشی....یا مثلا وقتی میبینیش دلت یجوری بشه... یا مثلا سرتو بندازی پایین...نمیدونم از این چیزا دیگه.یعنی بدون اینکه کوچکترین اشنایی با شخص مقابل داشته باشی صرفا از روی چهره بگی که من عاشقم چون که همش به فکرشم،خوابشو می بینم،نمی تونم تو چشاش نگاه کنم....

به نظرم عشق بالا تر از این حرفا باید باشه،یعنی چیزیکه تو شعرا انقد بالا بردنش،در موردش قصه ها نوشتن،تو راهش مردن....نمی دونم واقعا عشق چیه! اونی که من میگمه یا اونی که اون میگه..!

الان می گین ببینید کی داره این حرفا رو میزنه!خودش اخر حسی های دنیاست اومده داره واسه ما....

اره.من خودم موندم واقعا!اگه منطقه پس حس کجاست؟اخه کدومش درسته؟

یه ماه پیش یه دوستی ازم پرسید:فکر می کنی عاشق بشی یه روزی؟منم خیلی سریع و مطمئن گفتم اره!حالا اصلا توش موندم که کی به ادم میگن عاشق...عین این شعر و قصه هاست یا اینکه از جنس دیگه ایه.ولی هر چی که هست مطمئنا توش لطافت هست....شاید شنیده باشید؛از چند تا بچه پرسیده بودن:عشق به چه معنی هست؟جوابای جالبی داده بودن:

ـ عشق یعنی انکه برای خوردن غذا با کسی بیرون میروی و بیشتر چیپس خود را به او میدهی بدون اینکه توقعی داشته باشی.

ـ عشق یعنی انکه به کسی میگویی از لباسش خوشت امده است و او از ان پس همیشه انرا می پوشد.

ـ عشق یعنب انکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکند برای اطمینان از خوبی طعش،کمی از ان می نوشد.

ـوقتی کسی شما را عاشقانه دوست می دارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو می دانی نامت در لب های او ایمن است.

ـ عشق انست که در اوج خستگی لبخند را به لبانت می اورد.

واقعا که خوب گفته بودن....

و در اخر هم میمیرم اگه این جمله رو نگم که:عاشقا ادمای متوسطی هستند که با تعریف از هم خودشونو بزرگ می کنن.

 

 

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 20:54 | لینک  | 

                                  به نام بخشنده بزرگ،داور بر حق

                                     به نام خداوند ایثار و انصاف

به لطف خدا این ویلاگ رو راه اندازی کردم،امیدوارم با نظرات خوذتون منو تو اینکار یاری کنید.

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 23:23 | لینک  |