تبليغاتX
ستاره های خاموش

چند وقت پیش تو استادیوم داشتیم پشت سر یکی از بازیکنای سابق استقلال شعار میدادیم،حالا طرف خائن هم نبود،مثل خیلیای دیگه افت کرده بود انداخته بودنش بیرون...دوستم میگفت این فوتبال چقدر بیرحمه.ما تا همین چند سال پیش با گلای این میپریدیم هوا ولی الان اینطوری باهاش رفتار میکنیم...فوتبال مثل زندگیه.

الان دیگه زندگی هم مثل فوتبال و خیلی چیزای دیگه داره حرفه ای میشه.الان تقریبا همه به فکر خودشونن.همین تیریپ وبلاگ نویسی رو در نظر بگیرید.همه میرن واسه این و اون نظر میدن تا بیان براشون نظر بدن.خیلی کم پیش میاد که یکی رفیق فابریک آدم باشه،وبلاگم نداشته باشه،اونوقت مدام بیاد واسه تو نظر بده.چون هیچ سودی براش نداره!یا مثلا در نظر بگیرین یکی واسه شما یه کاری بکنه بدون چشم داشت...مثلا یه چیزی واسه شما بیاره...یا تو کاری کمک کنه...پیش میاد اما خیلی کم....

این فقط یه جلوه زندگی حرفه ای بود.جلوه های زیادی داره.یکیش عشق و تعصبه...کلا چیزایی که با عقل و منطق جور در نمیاد...به جرئت میگم اگه شما حرفه ای زندگی کنید هیچ وقت عاشق نمیشید.چون به همون راحتی که میتونید فکر کنید عاشق یکی هستید میتونید تصور کنید ازش متنفرید.کلا عشق معنیشو از دست میده...فقط کافی بتونید یه جور دیگه فکر کنید.اصلا دلیل اینکه من همیشه میگم عاشقا آدمای متوسطی هستند(:دی) همینه.چون هیچ وقت نمیتونن یه جور دیگه فکر کنن.مثلا فرهاد و مجنون و اینا اصلا حرفه ای نبودن حتی پایین تر از آماتور.یه بازیکن حرفه ای رو در نظر بگیرید،هر جا بیشتر پول بدن بازی میکنه،خیلی راحت به هواداراش پشت میکنه،اگه هم وسط زمین یکی بهش فحش بده هیج کار خاصی انجام نمیده.

زندگی حرفه ای مزایا و معایب خودشو داره مثل همه چیزای دیگه...ولی مردم دارن به سوی حرفه ای شدن پیش میرن این کاملا معلومه،نمیدونم خوبه یا بد...اصلا نمیدونم.

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 9:39 | لینک  | 

یه خائن دیگه به جمع خائنین اضافه شد...

دیگه غیرت و تعصب مرده!دیگه هیشکی به خاطر عشق فوتبال نمی کنه...وقتی امیر حسین صادقی که به نظر ما خیلی تعصب داره، میگه باید رو پیشنهاد پرسپولیس فکر کنم،هیچ کسم هیچی بهش نمیگه،چه انتظاری داریم؟!

یه خائن بزرگ هست که یه زمانی میگفت اگه باد زد کلاهمو برد سانتیاگو برنابئو نمیرم بردارمش،وکیلش میگفت:وقتی رئال اون پیشنهاد رو بهش داد تا صبح از شدت ذوق نتونست بخوابه...حالا نیکبختم یه خائنه!یه بی تعصب عوضی!یه خوک کثیف!آخه من میسوزم که مبلغ قراردادشم بالا نبوده که بگیم پول پرسته...طرف صرفا خواسته چاقال بودن خودشو اثبات کنه...حیف....

حیفه اون همه حمایتی که از تو کردیم،حیفه اون همه خدمتایی که استقلال به تو کرد،حیفه اون تیم ملی که از اس اس بهش رسیدی،حیفه صدای اونایی که تو رو فریاد زدن...حیفه اون گلت به الاتحاد که تو خاطره قشنگشو واسه هممون کدر کردی،حیفه همه این سالا که تو رو از خودمون میدونستیم...

اون دیگه خیانت کرده،هر خائنی باید به جزاش برسه،دیگه نیکبخت بدبخت شد،استقلالیا همشون با تعصبن،خیانتو تحمل نمیکنن،دیگه دوران فلاکتت رسیده،از این به بعد همه استقلالیا به خونت تشنن،ببینم دیگه چجوری میخوای تو استادیوما دووم بیاری،دیگه چجوری میخوای تو فوتبال بمونی،دیگه چجوری میخوای ادامه بدی...

حرف آخر:استقلال یه آسمونه،یه آسمون پر ستاره،هیچیم از دست نداده،اونی که بدبخت شده معلومه کیه...

 

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 9:15 | لینک  | 

تبريز را مركزي است كه ميدان ساعت نامندش و در نزديكي آن محله اي به نام مقصوديه باشد كه دانشكده معماري دانشگاه هنر در آن است.و دانشكده اي بس زيبا باشد و اشجار و حدايقي سرسبز و حوض هايي پر آب در آن باشد و در در و دافي نكو در آن باشد كه پسران را به آنان التفات نباشد.ما را از اين دانشكده خاطراتي بسيار بود...

نيم روزي در آتليه به ‍ژاژ خايي مشغول بودم...از پنجره دوستم را بديدم كه با سر پكالي خيس در ميان حوض جلوس كرده است...خير خير خود را بدو رسانيده و گفتم اي برادر روا مباشد كه ما را از ديدن زير آبي هاي بي نقصت محروم سازي.گفت:جان برادر به باد افره اين گناهم مگير كه عمق كم حوض زير آبي را نمي هلد.گفتم در حوض بزرگتر بشو،هم فراختر است و هم عميق...و او چنان بكرد و ما لذتي بسيار برديم.در آن دم دوستي دگر مرا آمد با كيسه اي پر آب در دست.مرا گفت كه بر آن دوست كذا لذت ها از بهر خيسي برفته،بگذار تا كيسه اي هم بر سر تو خالي كنم تا محروم نمانی،رخصت بدادم و او چنان بكرد و نشاط بسيار بر من برفت...

ما را درسي ۲ واحدي باشد كه بيش از ۴ واحد بر آن جان كنند،خسته و افگار استاد را بگفتيم كه ما سخت ار عاقبت بترسيم.فرمود مترسيد كه تا بحال در اين درس كسي را نينداخته ام.گفتيم پس چه بود كه ترم پيش دختري از بهر نمره هشتي كه گرفته بود در ميان حياط زه آب ديدگان گشوده و چشمه ها مي فشاند،كه ما در خفا برو بسيار خنده كرده بوديم.بگفت آن ميان ترم بوده و در پايان جبران گشته.پس ما هم سبيل آسودگي پيش گرفته و ايام را به تعب گذرانديم.به هنگام امتحان وقت بر ما سخت بگشت و عرق و خوي بسيار از ما برفت و خشتكمان سر چوب پاره سرخ بكرد ولي از آنجا كه ما دانشجوياني بس تيز و كار كشته باشيم،پاس كردن درس با نمره اي بالا بر ما مشتبه گشت...

همچنين ما از براي درسي ۵ واحدي زوج استادي داريم بس تلاشگر و ساعي.بعد از ماهها بحث و بررسي مجموع نمرات ترممان را بر برد زده و روحيه اي بسيار بر ما افزون كردند.و مرا نمراتي فجيع بود از جمله يك صفر!به محضر استاد حاضر آمدم و عرض بكردم:جان استاد اين صفر از بهر چه باشد؟گفت نيمي از كارها در آن سوي دانشكده باشند و مرا حال آوردنشان مباشد،في الحال صفر را منظور كرده ايم تا اگر عمري بود به لطف دادار بزرگ و ائمه اطهار تا هفته اي چند آنان را نمره دهيم.گفتم اي استاد خداوند در بهشتت كناد.تفي بينداخته و خارج شدم...

درختان ميوه از جمله انگور و توت قرمز(كه با شاتوت توفير دارد) در دانشكده به وفور باشد و ما از آنان بسيار تناول كنيم.روزي مهندسي ترم بالايي را فكري عجيب من باب چيدن توت ها بيامد.پس دست به كار ساختن قيفي بهر اين كار بشد.ما را بگفت كه شيت كهنه در نزد شما نباشد؟گفتيم بيا و از اين شيت هاي نو استفاده كن.بگفت آنها را حيف باشد.پس به سراغ آلبوم نهايي دختري برفت كه به عنوان كاري برتر و نمونه در نزد ما بود و قصد خرق نمودن آن بكرد.گفتم اي مهندس شاكي ميشود!بگفت بر من شاكي نمي شود كه كاري تمام شده است و او را از بهر اين چه صود؟پس قسمتي از آن دريده و در پي كارش رفت...ايامي بگذشت و گويا دختر شاكي شده استاد را بفرمود و او نيز بر ما شاكي بشد...ما بقي را نفهميدم چه شد.در سلف مهندسين قيف ساز را بديدم و پرسيدم حال چيست؟پس كمي شتم بكرد و انان را به سخره گرفت و بسيار خنده ها بشد....

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 16:26 | لینک  |