تبليغاتX
ستاره های خاموش

شبا که می خوام بخوابم به خودم میگم:حمزه آخه تو چرا انقد فلانی؟!آخه این چه وضعیتیه که داری؟فکر میکنم که چقد خوب بود الان یکی میومد بالشو میذاشت رو سرمو با یه تیر پیستول خلاصم میکرد...جدا خیلی به این استیل فکر میکنم.البته نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه یا زندگی خیلی زجر آور باشه،واسه اینکه بود و نبودم خیلی فرقی نداره.حس میکنم دلیل بودنم این نبوده...

الان تیریپ ما چیه؟درس که تعطیله،مرام بذاریم هر ۲-۳ هفته یه بار یه حرکتی می کنیمو یه چیزی میکشیمو یه چیزی میسازیمو اینا،بعد اگه خیلیم باحال بشه نگاه میکنیم میگیم به به چه کردم...بهترین کار..احسنت...فوقش استادم خوشش بیاد مثلا،ما هم شاد میشیم،میریم استراحت.بعد تازه رشته ما خیلی خوبه که تنوع داره و نتیجه کارم آدم میبینه...حالا واسه استراحت میگیم بریم یه تفریحی بکنیم،تبریزم که میدونید مشهور به لاس وگاس ۲ هست(اتقد که تفریح توش ریخته!) از فرط تفریحات مختلف میمونیم چی کار کنیم،گیج میشیم،پس میریم تو خونه یکم میخوابیمو بعدش میایم یکم آن لاین بعدشم توهمو بعدشم فیلمی،فوتبالی چیزی...اینطوری دیگه.۲-۳ هفته بعد که از تفریح خسته شدیم میگیم حالا یه پروژه ای چیزی ببندیم.بازم از اول.

من موندم که آخر شرایط ماها چی میشه؟!دانشگاهو که اینجوری سمبل میکنیم،قراره بریم بعدا چی کار کنیم؟!آخه آدم بعد این همه میتونه بشینه عین آدم کار کنه؟بازم احتمالا میپیچونیمش...بابا فایده نداره که...

خلاصه اینا برنامه فعلی من و بسیاری از جوونای ماست...هیچ کسیم راضی نیست،هیچ کسیم حال نداره...اصلا معلوم نیست ما اومدیم چه غلطی بکنیم...بیخیال بابا حسش نیست...اصلا فاز نمیده...

نوشته شده توسط حمزه در ساعت 21:34 | لینک  |